اگر دستـم رسـد بـر چـرخ گـردان از او پرسم که این چونست و چون آن
تمــام کار عـــالـم شیـر تـو شیـره نمـونه ش وضـع خاکِ پاکِ ایران
یـه مشتـی مـالکِ هــر چیـز هستـند بقیــه می زنـن سـگ دو پـی نـان
دو تنبـان در خلیـج فــارس داریـم ولـی فــاطی نـدارد هیـچ تنـبان
که فـاطی مستعـار اسـم این هاست : فـرحنـاز، اصغـر و طیّـب ، یاسـرخان
(دواردهم جان پرور88 )
خیالت مرا جان بسر کرده است به جان خودت دربدر کرده است
خودم از خودم بی خبر مانده ام ولی کوچه را با خبر کرده است
گمان کرده بودم که راز منست شنیدم که بی من سفر کرده است
حـدیث مـرا بـرده تا دور هــا و از مـرز کشـور گذر کرده است
شــةـدم آبـرومنـــدِ بـی آبــرو دعا هـا و اشـکم اثـر کرده است
تو حـالا شنـاسای عــالم شـدی درخةت جـةدایی ثمـر کرده است
(نهم جان پرور88)
مـن شـاعــر پـاییــز دلگیـرم ، شنیدید
اهـل قلـم ، یعنی که شمشیـرم ، شنیدید
تصــویـرگویـای حقیقـت هستـم ، امـا
کـت بستـۀ دستــان تقــدیرم ، شنیدید
گنُـجـای روحــم را نـدارد قـالب تـن
در تنـگی این خـانه می میـرم ، شنیدید
همکاسـه بــا اهـل ریـا هــرگز نبـودم
از هرچه غیر از سادگی ، سیرم ، شنیدید
چون از تعــلق هــای ظاهـر بـی نیــازم
تفسیــر متـن چــار تکـبیــرم ، شنیدید
شاهینـم امـا ، شهپـرم را چیـده دستی
پـرواز می خواهم ، ولی گیـرم ، شنیدید
هر لحظه دریـا می فرستد موج تغیـیـر
من سـاحل در حـال تسخیـرم ، شنیدید
فــرزنـد روز اول پـاییــــز هستـــم
مـن شـاعـر این فصل دلگیـرم ، شنیدید
یا نشـو درگیـر ناز خوبـرویان ، یا بدان
تا نیـازت را بـر آری ، ناز می باید کشید
راه اگـر افتاده ای آهستـه و پیوستـه رو
پا عقب هرگـز دراین وادی نمی باید کشید
وصل خوبان راحت و آسان نمی آید به دست
کوهی از رنج و مرارت را به جان باید خرید
انتظـار ازآسمان و از زمیـن را باغبـان
می کنـد فصلی تحمّـل تـا برآیـد گاهِ چیـد
در پذیرای حضورش ، سفره ها آماده کن
چون کند عمری ترا سرگرم این برچید و چید
آنچه میخواهی ازاو، دردل بگو،آسوده باش
بی نیاز از واژگان ، حرف ترا خواهد شنیـد
(بیست و هشتم گل آور88)
شبـی در کنـارش بـه بـزم تفــاهـُـم نشستـم
دلم خوش که پنهـان ز چشمان مردُم نشستم
دوتا هیزم آتش ، دوتا دست و یک چشم مشتاق
نـدا نستــم امـّـا کـه غــرق تجسّـم نشستـم
درختی که من تکیه دادم برآن ، مثل من سرد
لبــم بستــه بـود و اسیــر تـلاطــُم نشستـم
جهیـد از دو هیـزم شراری که از جـا پریدم
لبـش خنــده ای کرد و مـن در تبسّـُم نشستـم
پر و بـال شـوقی گشودم ، رهـا گشتم از خود
به یک لحظـه در آسمـان هــای چنـدُم نشستم
دو باره نگاهی به بـاغ و بـر آتـش نمـودم
کنـــاـر خـودم در اتــاق تـو هـــــّم نشستـم
(بیست و نه گل آور88)
مردگانی رانده از گـور عـدم هستیم ما شهـرونـدان عـذا بستــان جــم هستیم ما
آ همان را میتوان بالای سر چون ابر دید اهـل رنجستـان ِ مـاتمشهرِ غـم هستیم ما
راهیـان مقصـدی نا آ شنـا ، در ناکجـا درمسیری نا بلد ، پر پیـچ و خم هستیم ما
طالـبِ ییـلاق مجهـول بهشتی گمشـده سـاز بد کـوکی در الحـان ستــم هستیم ما
پیش چشم تورسولان را بمسلخ می برند بار الهـا بـا چه جُـرمی متهـم هستیم ما
بی تفاوت نگذر از ظلم ستمکاران چنین هرچه باشد جانشیت ، بیش وکم هستیم ما
سینه هامان آتشستان عـذاب قرن ها ست تشنـۀ بـاران الـطـاف و کـرم هستیم ما
(بیست و ششم گل آور 88)

