تـو را نگاه می کنـم ، مگـر گنـاه می کنـم !
در آینــه خودت ببیـن ، چـرا نگاه می کنم
بـه روشنــایِ آسمــانیِ لطیــفِ چشــمِ تـو
شـبِ سیــاهِ غــم گرفتــه را ، پگـاه می کنم
خطا نموده ام اگر ، یقیـن بدان که بی درنگ
قضیــه را بـه هــر طـریق رو بــراه می کنم
سوال کن و از خدا ، که چشم ها برای چیست
گمــان نمی کنـم ، بـگـویـد اشتبــاه می کنم
خدا اگـر به جـُرمِ عـاشقی ، غضـب کنـد مرا
چه شکوه ها ز عدل او ، به گوش چاه می کنم
اگر تـو را نگاه می کنـم ، فــریب می خورم
نتیـجـه این که ، روزگار ِ خـود سیــاه می کنم
دوباره شب ، که درخودم فشرده می شوم
به کامِ ذهنِ خود ، گرسنه خورده می شوم
سوار می شـوم بـه دوش ِ خاطراتِ تلـخ
بـه روزگارِ درد و رنـج بـرده می شوم
اسیـرِ مـوج هـایِ بی امـان و پـُر شتـاب
بـه اشتـهایِ ژرفِ غـم سپــرده می شوم
غروب می کنم ، خزیده پشتِ کوهسـار
و از شمــارِ یـاد هــا شمــرده می شوم
ز چشـم ِ انتـظـارِ دیـرِ خویـش می چکـم
به دستِ شب ، ز گونه ها سترده می شوم
سپیـده می دمد ، تنـم ز تاب رفتـه است
شکستـه ، ناتـوان و خستـه مـرده می شوم
کنـار ِ پنـجــره نشستـه ر وحِ خستـه ام
نگاه می کنـد ، به خود فشـرده می شوم
پيش از آغاز جهان ، نزد خدا گل كردي بعد از آن نيز به چشم من و ما گل كردي
شعله در حافظه گرمي خورشـيد ، نبـود هردو از چشم تو آموخته ، تا گل كردي
نسترن گفت ، شقايق همه مي پرسيدند قبل از انديشه سرخي ، توكجا گل كردي
علتي موجب پيـدا شدن هر چيـزيست به گمانم كه تو بي چون و چرا گل كر
كعبه سنگي ، كه نگفتنتد بيفتـد كجـا پس تو را ديد كه در قبــله نما گل كردي
همـه پابنـد بـه آيينـه شد ند از آن دم كه تـو در خاطـره آينـه هـا گل كردي
در نسيم سحري ، غنچـه دري ، جاري شد چون تو در رهگـذر بـاد صبـا گل كردي
گركسي زنده نمود از نفسي بي جان را بود از آنروي كه درد ست شفا گل كردي
عصر يكشنبـه بـود و بـاراني بـاد و طوفــان و من ، پـريشـاني
آمـد آمـد نـشـست پـهـلـويـم من چه حـالي شـدم ، نمي گـويم
در دلم شعــله اي فروزان شد دست و پـايم چو بيـدِ لرزان شد
تُنگِ تَنگِ سكـوت دستش بود باده سـر ريـزِ چشمِ مستـش بود
دست من شـيـشة صبوري هـا سـينــه لبــر يـزِ رنـجِ دوري هـا
شد نگا هش دخـيلِ پنـجره اي رفت از آنجا به ژرف خاطره اي
رفت واز پيچ كوچه چون پيچيد مشـت خود را نـگاه كرد و نديـد
دستِ جـا مـانـدة مـرا در آن بـودم آن لحظـه زنده اي بي جان
ريـزش ِ اشكِ شـورِ شيرينـش كه چكيـد از دو چشم ِ غمگينـش
تـا بفـهمم شكستـه شد در جا شيـشة طـا قـت و صبــوري هــا
دور دستي ، كسي اذان سـر داد خبــر از روزِ تـلــخِ ديگــر داد
بسترم خيسِ اشكِ سوزان بود كـوره لـرزي مـيانِ دنـدان بـود
عصر يكشنبـه بـود و بـاراني بـاد و طوفــان و من ، پـريشـاني
آمـد آمـد نـشـست پـهـلـويـم من چه حـالي شـدم ، نمي گـويم
در دلم شعــله اي فروزان شد دست و پـايم چو بيـدِ لرزان شد
تُنگِ تَنگِ سكـوت دستش بود باده سـر ريـزِ چشمِ مستـش بود
دست من شـيـشة صبوري هـا سـينــه لبــر يـزِ رنـجِ دوري هـا
شد نگا هش دخـيلِ پنـجره اي رفت از آنجا به ژرف خاطره اي
رفت واز پيچ كوچه چون پيچيد مشـت خود را نـگاه كرد و نديـد
دستِ جـا مـانـدة مـرا در آن بـودم آن لحظـه زنده اي بي جان
ريـزش ِ اشكِ شـورِ شيرينـش كه چكيـد از دو چشم ِ غمگينـش
تـا بفـهمم شكستـه شد در جا شيـشة طـا قـت و صبــوري هــا
دور دستي ، كسي اذان سـر داد خبــر از روزِ تـلــخِ ديگــر داد
بسترم خيسِ اشكِ سوزان بود كـوره لـرزي مـيانِ دنـدان بـود
خستـه ام ، افسـرده ام ، ای روزگار
از خـودم آزرده ام ، ای روزگار
رفتـه ام از یـادِ دسـتِ بـاغبــان
بی صفا ، پـژمرده ام ، ای روزگار
شــأنِ انسـانی نـدارم ، صد دریـغ
سنگِ تیپـا خورده ام ، ای روزگار
جـا نـدارم در دلِ ِ خود ، نیــز هـم
خود ز خاطر بُرده ام ، ای روزگار
من عزادارِ که هستم ، گریه چیست؟
شاید این که مرده ام ، ای روزگار
خوب می دانی چه با من کرده ای
خونِ دل ها خورده ام ، ای روزگار
ره میخـــا نـه را بنـمــود ، ساقی
نظـر کـردم به ابـری چشـم هایـش
شدم یک قطره من ، شد رود ساقی
گـــذر کــــردم ز تـــا لار نگاهــش
در آن جـا باده گـردان بـود ، ساقی
هزاران پرده پس میرفت ، خود خود
به محض آنکه می فرمود ، ساقی
حضـور ِ هـرچـه ، از جـنس ِ تخیـّـل
هـمـه اهــل ِ عـدم ، موجــود ساقی
همه سجـاده بـر سـر ، نی نـوازان
نیـایـش سـوی یک معبــود ، ساقی
خمـاران تـار ِ هستــی می کشیـد نـد
گـذر میــداد شـان از پــود ، ساقی
به خود گفتم که : اینها رمز ِ چیزیست
کتــاب ِ عــا شـقی بگشــود ، ساقی
صـدا از هـر جهـت پیـچیـد ، بـاز آی
در ِ میـخـــا نـه را بنـمــود ، ساقی